|
امروز جرالدين، دخترم، از به دخترم هنر دخترم، دخترم
برهنگي حرف انسان
هرگز ریسمان امید را رها مکن. وقتی احساس میکنی که دیگر تاب تحمل نداری ، جادوی امید است که به تو نیروی ادامه راه را میدهد. اعتماد به نفس را هرگز از دست مده ، تا آن زمان که باور کنی توانایی ، دلیلی داری تا بکوشی. هرگز مهار شاد زیستن خود را به دست دیگری مده ، بر آن چنگ بزن ، آنگاه همواره در اختیارت خواهد بود. این ثروت مادی نیست که پیروزی یا شکست را رقم میزند. پیروزی یا شکست در چگونگی احساس ما نهفته است.احساس ماست که ژرفای حیاتمان را نشان میدهد. روا مدار که لحظه های ناخوشایند بر تو چیره گردند.صبور باش و ببین که آنها در گذرند. از عشق مگریز ، به سوی آن بشتاب ، چه... عشق ژرفترین شادی ماست. چشم به راه آنچه که میخواهی نمان ، با تمام وجود آن را بجوی ، بدان که زندگی در نیمه راه با تو دیدار خواهد کرد. اگر تدبیرها و رؤیاهایت با امیدهایت همسو نشدند ، نه! تو راه را گم نکرده ای ، هر آینه که چیزی نو از خود و زندگی بیاموزی ، بدان که پیش رفته ای. از هر آنچه از ارزش تو بکاهد بپرهیز، احساس نیکو به زندگی داشتن در گرو احساس نیکو به خود داشتن است. هرگز خنده را از یاد مبر و غرور نباید مانع گریستن تو شود ، با خندیدن و گریستن است که زندگی معنای کامل می یابد. در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند و در آشکارا از کسانی که دوستمان دارند غافلیم شاید این است دلیل تنهاییمان….(دکتر شریعتی) هر روز ما آفهامونو باز می کنیم و پیام هایی رو که دوستامون فرستادنو می خونیم اما تا حالا چند بار قرآن رو باز کردیم تا پیام هایی رو که خداوند فرستاده بخونیم...؟؟؟!!!!!!
از کسانی که برای دعای باران به تپه ها وبیرون شهر می روند، تنها آنان که چتری همراه می برند به کار خدا ایمان دارند... زندگی واسه ما آدما مثل دفتر 200 برگه. اولش خوش خط می نویسیم و دوست داریم به آخرش برسیم وسطاش خسته میشیم و بد خط می نویسیم و هی برگه حروم می کنیم اما آخرش که رسید جا کم می یاریم و حسرت می خوریم که چرا برگه هاشو حروم کردیم... زندگی ، برگ بودن در مسیر باد نیست، امتحان ریشه هاست. ریشه هم هرگز اسیر باد نیست، زندگی چون پیچکی است، انتهایش می رسد پیش خدا... سنگ، پس از رها کردن، حرف، پس از گفتن، موقعیت، پس از پایان یافتن و زمان، پس از گذشتن... شکسپیر می گه: برای لذت بردن از زندگی فقط کافیه کمی احمق باشیم!
دوستی تکرار دوستت دارم نیست دوستی فهمیدن نا گفتنی های کسی است که دوستش میداری...
عکسای قشنگین نه.........؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من که از دیدنشون خیلی لذت می برم ... امیدوارم شما هم خوشتون بیاد...
روزى مرد ثروتمندى دست پسر بچه كوچك خود را گرفت و به تماشاى روستايى برد تا نشان دهد روستائيان با چه فقر و مشكلاتی زندگى مىكنند تا او قدر زندگىاى را كه دارد بداند. مرد و پسرش به روستا رفتند و يك شب را در خانه به ظاهر محقر يك خانواده روستايى به سر كردند. فرداى آن روز كه روستا را ترك مىكردند، در حال بازگشت، پدر از پسرش پرسيد: خوب، پسرم ديدى روستائىها چگونه زندگى مىكردند؟ پسر گفت: آرى. پدر از پسرش پرسيد: متوجه شدى زندگى آنان چه حال و هوائى داشت؟ پسر گفت: آرى. پدر از پسرش پرسيد: خوب، حالا نظرت چيست؟ پسر در جواب گفت: تفاوت فوقالعاده زيادى بين زندگى ما و آنها وجود دارد. ما در وسط خانه حوضى با يك فواره كوچك داريم، آنها در کنار خانهشان يك رودخانه بيكران و پرخروش دارند. ما در اطاقهايمان فانوسهاى طلائى و نقرهاى بر ديوار آويزان كردهايم آنها يك آسمان ستاره و بينهايت فانوس زيبا دارند. ديوار خانه ما محدود ولى ديوار باغ آنها تا بينهايت ادامه دارد. چقدر خوشحالم پدر كه مرا به آنجا بردى، متشكرم پدر. تو به درستى به من نشان دادى ما چقدر فقيريم... بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است : « كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها دنيا را هم بزرك ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!! »
پس فریاد زد: خدایا با من صحبت کن.. وآذرخش در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد. کودک فریاد زد: خدایا یک معجزه به من نشان بده..ویک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید٬ کودک در نا امیدی گریه کرد و گفت: خدایا مرا لمس کن وبگذار تو را بشناسم پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد ولی کودک بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرد از انجا دور شد...
ولی خدایی که قابل لمس باشد دیگر خدا نیست اگر هر دعایی هم اجابت کند همین طور همان جا بود که برای نخستین بار حدس زدم که عظمت دعا بیش از هر چیز در این نهفته است که پاسخی به آن داده نمی شود و زشتی و سوداگری را به این مبادله راهی نیست این را هم دریافتم که آموختن دعا آموختن سکوت است و عشق فقط از جایی شروع می شود که دیگر هیچ انتظاری برای گرفتن هیچ چیز وجود نداشته باشد عشق تمرین نیایش است...
زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست گر بیفروزیش رقص شعله اش پیداست ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست. کاش می دانستی در سحرگاه یکی صبح بهار همچو خورشید جهان را دیدن به تن خسته شب آب سحر پاشیدن وندر آن شوکت باغ و گل و ریحان دیدن سوسن و یاسمن و سنبل و نسرین چیدن چه صفایی دارد .کاش می دانستی زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست زندگی جنبش و جاری شدن است .زندگی کوشش و راهی شدن است از تماشاگه اغاز حیات تا به جایی که خدا می داند. زندگي مانند رودخانهاي جاري است كه ميرود و به پشت سرش نگاهي نمياندازد. هر مقدار كه ميرود ديگر برنميگردد. هر مقدار به سن ما افزوده ميشود از عمر ما كاسته ميشود. پس بياييم گلي زيبا در زندگي بكاريم تا از بوي خوش آن ديگران بهرهمند گردند و ما نيز خاطره و يادگاري براي بازماندگان بگذاريم. زندگي شايد آن لحظه ي مسدودي است كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد و در اين حسي است كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست دل من كه به اندازه يك عشق است به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد به زوال زيباي گلها در گلدان به نهالي كه تو در باغچه خانه ي مان كاشته اي و به آواز قناري ها كه به اندازه يك پنجره مي خوانند زندگی رودیست که از دهکده ی غم می گذرد . زندگی زیباست ای زیبا پسند زنده اندیشان به زیبایی رسند آنقدر زیباست این بی بازگشت کز برایش می توان از جان گذشت.
تو بین منتظران هم٬عزیز من چه غریبی ! عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت٬ چه بی خیال نشستیم٬نه کوششی نه وفایی٬ فقط نشسته و گفتیم " خدا کند که بیایی..." شاید این جمعه بیاید شاید پرده از چهره گشاید شاید
اي منتظران گنج نهان مي آيد
شمع ها به آرامی می سوختند.فضابه قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آنها را بشنوی. اولی گفت:من صلح هستم ! با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد.من معتقدم که از بین می روم. سپس شعله اش به سرعت کم شدو از بین رفت. دومی گفت: من ایمان هستم ! با این وجود من هم ناچارا مدت زیادی روشن نمی مانم بنابراین معلوم نیست که چه مدت روشن باشم. وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی برآن وزید و شعله اش را خاموش کرد. شمع سوم با ناراحتی گفت:من عشق هستم ! وآنقدرقدرت ندارم که روشن بمانم مردم مرا کنار می گذارند واهمیت مرا درک نمی کنند.آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسشان را هم فراموش می کنند. کمی بعد اوهم خاموش شد. ناگهان… پسری وارد اتاق شد وشمعهای خاموش را دید و گفت: چرا خاموش شده اید؟ قرار بود که شما تا ابد روشن بمانید. وبا گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن. سپس شمع چهارم گفت: نترس تا زمانی که من روشن هستم می توانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم من امید هستم ! کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت وشمعهای دیگر را روشن کرد.
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روزخط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد.آشفته وعصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت٬فرشته سکوت کرد آسمان و زمین را به هم ریخت٬فرشته سکوت کرد جیغ زد و جا رو جنجال راه انداخت٬فرشته سکوت کرد به پروپای فرشته پیچید٬فرشته سکوت کرد دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت: بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی ! تنها یک روز دیگر باقیست بیا لا اقل یک روز را زندگی کن. لابلای هقهقش گفت: اما با یک روز....با یک روز چه کاری می توان کرد...؟ فرشته گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را در نیابد هزار سال هم به کارش نمی آید و آنگاه سهم یک روز را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو زندگی کن. او مات ومبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند می ترسید راه برود نکند قطره ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد....بعد با خود گفت: وقتی فردایی ندارم نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا برود می تواند بال بزند می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد زمینی را مالک نشد مقامی به دست نیاورد اما... در همان یک روز روی چمنها خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشارشد وبخشید وعبورکرد وتمام شد. او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند :
قصه زندگی.. مرد سرش را پایین آورد. مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید. زن به آب رودخانه نگاه کرد مرد را دید. خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند. خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید. مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود. زن خندید. خدا به مرد گفت:" به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید." مرد زیر باران خیس شده بود. زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت. مرد خندید. خدا به زن گفت: "به دستهای تو همه ی زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد زیبا کنی." مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد. آنها خوشحال بودند.خدا هم خوشحال بود. یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه ها یش غذا می داد. دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند اما پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند. مرد او را دید کنارش نشست. دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد. خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود. فرشته ها در گوشی پچ پچی کردند و خندیدند. خدا خندید و زمین سبز شد. خدا گفت: "از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد." فرشته ها شاخه گلی به دست مرد دادند. مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت. خاک خوش بو شد. پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد. زن اشکهای کودک را می دید و غمگین بود. فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند. مرد زن را دید که می خندید. کودکش را دید که شیر می نوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت. خدا شوق مرد را دید وخندید. وقتی خدا خندید پرنده بازگشت و بر شانه ی مرد نشست. خدا گفت: "با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی را بیاموزد. راست بگویید تا راستگو باشد. گل آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد." روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت. زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند. خدا همه چیز و همه جا را می دید. خدا دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیس نشود. زنی را دید که گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی را می کارد. خدا دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند. و نگاه هایی که در آب رودخانه به دنبال مهربانی می گردند. خدا خوشحال بود چون دیگر غیر از او دیگر هیچکس تنها نبود.
|
About
Archivesبهمن 1387دی 1387 آذر 1387 Links
مهندسی صنایع دانشگاه پیام نور ساری |